|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
ای دل چه اندیشیده ای
در عذر آن تقصیر ها زان سوی آن چندان وفا زین سوی تو چندین جفا چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان کز گنبد هفت آسمان آید صدا در گوش ما ، گر مجرمی بخشیدمت وز جام آمرزیدمت فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا خامش رها کن این دعا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 17:37 توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد
من برگ را سرودي كردم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 1:36 توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
گل از تراوت باران صبحدم، لبريز هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز هزار چلچله در برج صبح مي خوانند هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز ببين در آينه ي روزگار نقش بلا كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز چگونه درد شكيبايي اش نيازارد دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 1:22 توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
نیاید عاشق شد باید دیگران را دوست داشت و تو چه خوب این را فهمیدی . (دکتر شریعتی)
آئینه را ببوس تا تو را بوسیده باشد ، سهم من را تا محرم شدن در صندوقچه قلبت به امانت بگذار ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 17:36 توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
کویرتشنه باران است تقدیم به بهترین |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 10:41 توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
![]() گمان نمي بردم در اين شب تاريك براي كسي كه اگر او را به هر جاي عالم ببندند وصله ي ناجور عالم است ، كاغذ بنويسي چندين ساعت است چيز مي نويسم . حس مي كنم خونريزي هاي مهمي عن قريب مي خواهد در عالم رخ بدهد . چرا از اين ستاره آتش مي بارد ؟ چرا همه جا به ساحت جنگ مهيبي تبديل يافته است نمي دانم اين خيال از كجا در من قوت يافته است . وقتي كه يك ساعت قبل براي انجام كاري اتفاقا از يك معبر پر جمعيت اين شهر ( لاله زار ) عبور مي كردم دلم مي خواست كور باشم تا شكل و هيكل ناپسند انسان را نبينم . كر باشم . صدايش را نشنوم . يك وجود آشفته و ياغي و فراري از مردم ، مثل من ، وجودي است كه طبيعت بدتر از آن را پرورش نداده است فكر مي كنم با چه چيزي مي توانم زندگي را دوست بدارم : به يك جا دست مي گذارم دستم به شدت مي لرزد . پا مي گذارم . زير پايم زلزله ي شديدي احداث مي شود اگر مدت هاي مديد با من زندگي كرده بودي از حالات يك شاعر تعجب نمي كردي گل كم طاقتي را كه نمي توان به آن دست زد و آن را چيد ، آن گل ، قلب شاعر است چرا مثل يان ابر منقلب نباشم . مثل اين ابر گريه نكنم ؟ چرا مثل اين ابر متلاشي نشوم ؟ نه ، نه ! اگر زندگاني براي باور كردن و دوست داشتن است من مدت ها باور كرده ام و دوست داشته ام . مدت ها راست گفته ام و دروغ شنيده ام . حال بس است آن چه بنويسم جز پريشاني چيزي از جبهه ي آن احساس نخواهي كرد . پس خاموش مي شوم دوستار مهجور تو ....... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 13:6 توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 13:14 توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 22:47 توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
يادته اولين ديدار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 22:44 توسط احسان
|
|
||